تاریخ انتشار:1404/10/16 - 09:09 تعداد نظرات: ۰ نظر کد خبر : 214792

سینماسینما، علی‌اصغر کشانی

ای مزدا،

هنگامی که در آغاز

با اندیشه خویش برای ما تن و خرد و وجدان آفریدی،

و به تن ما جان دمیدی،

و به ما،

توانایی گفتار و کردار دادی،

خواستی که ما باور خویش را

به دلخواه برگزینیم.(۱)

 

ما چه کم داریم از ایران؟

ایشان بزرگان جهانند و بدان مغرور

من باغ‌های ایرانی دیده‌ام که رویای هر رومی است(نعمان خطاب به سنمار، مجلس قربانی سنمار)۲

حمله تازیان به ایران و فروپاشی امپراطوری بزرگ و قدرتمند ساسانی دو پیامد داشت، ورود اسلام به ایران با پیام برابری و برادری که به‌عنوان اتفاقی مقبول و محتوایی مورد نیاز به پذیرش مردم ایران درآمد و پیامد دوم تلاش اعراب بازگشته به سنت‌های جاهلی برای سلطه پایدار بر ایران و محو «ایرانیت». ایرانیان، در برابر این سلطه، هم در قالب نظامی و هم فرهنگی ایستادند؛ تشکیل حکومت طاهریان، صفاریان و سامانیان و سپس اصرار بر انتخاب «زبان ملی»، دستاورد مهم و سرنوشت‌ساز این ایستادگی بود؛ شاهنامه فردوسی به‌عنوان محصول عینی این فرایند، دو وجه «اساطیر و تاریخ ملی» و «فلسفه و حکمت ملی» را به‌وسیله «زبان و ادب ملی» زنده و ماندگار کرد. نکته قابل‌تأمل اینکه پس از فردوسی، ایرانیان حکمت و فلسفه ایرانی را در قالب نثر و نظم و در صیرورتی فرهنگی، به‌عنوان گنجینه و محتوایی وصف‌ناپذیر از دانش و حکمت ایرانی که غنا‌دهنده هویت ایرانی بود، در معرض دید و مورد بهره‌مندی جهانیان قرار دادند. این فرایند توسط هنرمندان در طول اعصار حفظ و پاسداری و امتداد یافت.

نقش بهرام بیضایی به‌عنوان هنرمندی خردمند در دوران معاصر به‌گونه‌ای حفظ «اساطیر و تاریخ ملی» در قالب بیان «فلسفه و حکمت ملی» به‌وسیله «زبان و ادب ملی» نقشی برجسته و انکارناپذیر دارد.

بهرام بیضایی بیش از هر چیز اندیشمند صاحب کلان‌روایت‌های بزرگ تاریخ ایران و روشنفکر نگاهدار میراث فرهنگی، تلاش غیرقابل‌وصفی در زندگی‌بخشیدن به کالبد محتضر دورانش و بیش از هر مؤلف حکیم و فرزانه‌ای در پی بازشناساندن هویت عمیق فلسفی و در دسترس‌ساختن فرهنگ باشکوه موطنش که گویی خاک مرده بر آن پاشیده‌اند، کرده است. بیضایی با چیره‌دستی حیرت‌آوری عناصر کهن پارسی را استخراج و با حفظ درون‌مایه‌ها و هزارتوهای عمیق جاری در سنت، شیوه‌های مدرن بیانگری در زبان فارسی را به طرز شگرفی به خدمت می‌گیرد تا نشان دهد چگونه با مایه‌های درون سنت می‌توان گفتاری و به قول قدما «نامه»‌ای برای امروز و فردا به جا گذاشت.

همه تلاش بیضایی در طول سال‌ها رنج فیلم‌سازی و زایش ستایش‌آمیز نمایشنامه‌هایش، برای از میان بردن اله‌مان‌های محدودکننده اندیشه، او را به یکی از هنرمندان پیشرو هنر ایران تبدیل کرد. او بیش از هر چیز وطن‌پرستی واقعی و متن‌هایش نماد حرکت و بیداری بوده است: «پیدایش گرایش ایران‌پرستی در نسل اول روشنفکران پاسخ به نیاز زمانه بود و عکس‌العملی به رخوت، خواب‌آلودگی، بی‌هویتی، تنبلی و بی‌خبری ذاتی‌شده آن دوران و پیام و پیشنهادش خودشناسی و حرکت بود».(۳) متن‌های او با به خدمت گرفتن زبان فخیم فارسی و به اختیار کشیدن فرهنگ ملی، احیاگر اسطوره‌ها و تفکر بی‌بدیل ایران در دوران معاصر، نشان‌دهنده شکوه، غنا و جاودانگی تمدن و فرهنگی روشنایی‌بخش مبتنی بر زنده‌کردن، معناشکافی و تداوم‌بخشیدن به اساطیر کهن بر پایه سنت حماسی ایران بوده است. وجه تمایز شگفت او به‌عنوان هنرمندی روایتگر و منتقد با خردی متجدد و تحلیلگر با رویکردی نوگرا نسبت به سایر روایتگران تاریخ، وجه متفاوت نگاه او به تاریخ بود: «ما مجبور نیستیم حتماً واقعیت را به صورتی که پسند روز باشد نشان دهیم، ما می‌توانیم واقعیت را تغییر دهیم، برای همین من برای نشان دادن واقعیت یا تفسیر واقعیت کار دوم را می‌کنم».(۴) نگاه مبتنی بر تفکر انتقادی بیضایی به تاریخ پرشکوه کشورش و تمام تلاشش برای مقابله با خردستیزان و ستایش‌کنندگان ندانستن، بیش از هر چیز در آثارش انعکاس و نمود یافته است: «ریشه خیلی از مشکلاتی که امروز داریم و معنی خیلی از رفتارهای ما و شکل‌گیری آن‌ها، به زمان‌های قدیم‌تر برمی‌گردد که باید آن را شکافت و شناخت تا خودمان را بشناسیم، از خیالات بیرون بیاییم و تغییری در آنچه هست بدهیم».(۵)

این‌چنین بیضایی از مسیر شناخت و واکاوی تاریخ، مسیر اصلاح و تغییر را برمی‌گزیند تا نشان دهد جایگاه هنرمند نه فقط انجام «کار» به هر قیمتی، که محل ایستادن او مبتنی بر نوع طرح پرسش و از آن مهم‌تر نشان دادن مسیر است.

از ابتدای راه، از زمان تصمیم بیضایی به حرکت در مسیر انتخابی‌اش، در مجرای رسیدن به دستاوردهای به دست آمده در طول قرن‌ها، سه مؤلفه اساسی بیش از هر چیز توجه او را جلب می‌کند: چند و چون «هویت ایرانی»؛ مسئله «جهل و خردستیزی» و در نهایت چیستی و کیفیت شکل‌دهنده به «قدرت».

این است که این سه مولفه، شاخصهٔ اساسی و درون‌مایه غالب آثارش را شکل می‌دهد و سایر مفاهیم، گرداگرد این سه کلان‌روایت نمود پیدا می‌کند. شاید تمام آنچه بیضایی را به‌عنوان پژوهشگری سترگ و اندیشمندی تاکنون بی‌جانشین برای کشف ریشه‌های این سه چالش تاریخی در مرکزیت اندیشه‌اش تبدیل به بیضایی می‌کند، آشکار شدن شگفت‌آور عناصر و درون‌مایه‌های مستتر در «اساطیر و تاریخ ملی» و متجلی شدن حیرت‌آور مفاهیم عمیق کمتر پدیدار شده از بطن «فلسفه و حکمت ملی» در نوشتارها و آثار یگانه اوست.

به این صورت، در واکاوی این سه عنصر چالش‌برانگیز، آنچه بیش از هر چیز و در قدم اول به‌شیوه‌ای پایه‌ای و محوری آثار بیضایی را در صدر هنر روشنفکری قرار می‌دهد، جنبه‌های منحصر‌به‌فرد و بینش صریحا ضد جهل در بطن آثار او می‌تواند باشد؛ بیضایی جهل را یکی از هولناک‌ترین عوامل دوران و مخرب فرهنگ و هویت می‌دانست: «گرایش واقعی من یافتن پاسخ سؤال‌هایی است که با ظهور روشنفکری عصر جدید در ایران پیدا شد: ما که هستیم؟ چطور به این روز افتادیم؟ چه راه خلاصی داریم؟ ناآگاهی و دروغ و خودفریبی در پیدا کردن جواب هر کدام از این پرسش‌ها ما را در همین وضعیت بغرنجی که داریم نگه می‌دارد».(۶) و او از زبان شخصیت‌هایش بارها پیرامون حقیقت به‌عنوان یگانه نشانه راه، بیانگری کرد، مانند آنجا که از زبان راحله خطاب به عبدالله در «روز واقعه» می‌خوانیم: «برو حقیقت را بدان، با یقین برگرد یا انکار».(۷) یا آنجا که زید می‌گوید: نادان چگونه به دیگران می‌آموزد؟ و تو… چگونه چنان می‌نمایی که بر آنچه نمی‌دانی دانائی؟(۸)

بیضایی آنچنان که از گفت‌وگوهایش به جا مانده، شخصیتی بسیار صریح و بی‌پرده داشت؛ روشنفکر، بی‌رودربایستی باید حرف بزند و او زد؛ بدون پرده‌پوشی، بدون ترس، صریح و رک باید باشد و او بود؛ نگاه کنیم تارکوفسکی چگونه ژان‌پل سارتر را پس از مرگش قضاوت و صریحاً مورد طعن و انتقاد قرار داده است: «ما خیلی وقت است چیزی را که سارتر تازه در پایان زندگی‌اش به آن رسیده فهمیده‌ایم، اصلا نه به این خاطر که او زودتر از موعد پیر شد، بلکه به این دلیل که برداشت‌هایش خیلی سطحی بودند، مثلا اقرار کرده که در هنگام سفرش به اتحاد جماهیر شوروی در سال ۱۹۵۴ احساس واقعی‌اش را به علت ترس از بدگویی نسبت به ما پنهان کرده است؛ واقعاً خسته نباشی!»(۹)

این صراحت در خلق‌وخوی بیضایی، جرات و جسارت طرح موضوعات چالش‌برانگیز پیرامون قدرت را به او داده بود؛ البته مسئله بیضایی در طول سال‌ها درخشش کارنامه منحصر‌به‌فردش، بیان چالش‌های قدرت از زوایای متعدد و متنوع بود. عمده‌ترین و مشهورترین این جهات، نگاه موشکافانه به قدرت از روزنه نگاه مردم و عامه بود: «من با پرسیدن شروع کردم و نه تأیید … و سوال اولم این بود که چرا هیچ اسمی از مردم عادی [در تاریخ] برده نمی‌شود»(۱۰)

دوربین و قلم بیضایی با وضوحی کمیاب و با روشنی بسیار، طرح مسئله رنج مردم بوده و انتخاب او، زاویه نگاه و انتقادش همواره در جایی بوده که مردم یا سخنگویان مردم ایستاده و از آن زاویه به دنیا، به بالا و به اطرافشان می‌نگریسته و سخن گفته‌اند؛ در «شب هزار و یکم» ارنواز به ضحاک می‌گوید: فغان و فسوسا، آن خون‌ها که خورده شد تا ویران ایران شد.(۱۱)

و در «سهراب‌کشی»، گودرز خطاب به کاووس می‌گوید: شما که به فر شاهی تاج به سر دارید، خود را اندازه این سروری کنید.(۱۲)

از این‌رو بیضایی به دنبال ثبت لحظات احساسی و کشمکش مردم، به‌خصوص با مابه‌ازاهای پیرامون قدرت بوده است؛ اینکه مردم را در لحظات تصمیم‌ساز چه فکر می‌کردند، چه می‌خواستند، چگونه آن را می‌گفتند و چرا و چطور عمل می‌کردند؛ این‌ها دغدغه‌های بیضایی بوده است تا نشان دهد آنچه تاکنون به دست ما رسیده همه حقیقت نبوده است و ما هم نباید بگذاریم کذب جای واقعیت را بگیرد: «من با نحوه تعریف تاریخ گرفتاری داشتم که بسا زیر نگاه رسمی حاکم جواب هیچ سوالی را نمی‌داد، حتی اندکی واقع‌بین، تحلیل موشکافانه معناشناسی در آن نبود که دست‌کم پاسخ سوالی را بدهد که هزار سال پیش فردوسی پرسید و ما هنوز جوابش را نمی‌دانیم، اینکه چگونه بدین که هستیم، بدین که صادق هدایت چاهک جهان می‌خواند و فردوسی نشان می‌دهد ساخته خود ماست، پرت شدیم.»(۱۳)

او می‌خواست این لحظات، این حرف‌ها، این کنش و واکنش‌ها در تاریخ ثبت و بمانند و اول از همه، خود مردم بخوانند و سپس صاحبان قدرت در این رویارویی با متن بیاموزند و در نهایت تمام آثارش بشوند آموزه‌های تاریخ، بشوند پندنامه‌ها و اندرزنامه‌ها در دست خود مردم. برای همین نمایشنامه‌هایش سرشار از جملات و کلماتی است که از بیان افکار آدم‌های عامی منتقل شده و جاودانه‌اند.

گویی او این‌ها را می‌گفت تا ابتدا خودش و سپس ما و هر آنکه متن‌ها به دستش می‌رسید به نقطه وصف‌ناپذیر و سرشار از ارزش و منزلت «آگاهی» برسد؛ و بیش از آن، او می‌خواست اساطیر و تاریخ و فلسفه و حکمت ملی به‌وسیله «زبان و ادب ملی» ماندگار و به بهترین و آبرومندانه‌ترین شکل ممکن برای جهانیان مانا شوند. و البته حالا که او رفته، بیش از هر چیز بیشترین نگرانی ما کم‌افول‌شدن «هنر جدی» در ایران است.

به او در طول این سال‌ها فعالیت در کشورش بیش از حد سخت و دشوار گذشت و او که بی‌نهایت عاشق کار در ایران بود، دوران بیکاری و انتظار بسیاری داشت:

«این ۱۰ سال سال‌های خیلی تلخ و بدی بود و بدترین قسمت آن انتظار کشیدن، شما اگر از اول بدانید که ۱۰ سال نمی‌توانید کار کنید، برای زندگی‌تان برنامه‌ریزی دیگری می‌کنید، ولی وقتی همیشه فکر می‌کنید خب تا چند روز دیگر همه چیز حل می‌شود، حالا این سناریو را گفتند نه، ولی آن یکی را تایید خواهند کرد، حالا این رئیس گفت نه، شاید آن رئیس نگوید نه… زندگی خیلی تلخ می‌شود، این انتظار از هر شکنجه و زندانی بدتر است، اگر آدم از اول بداند ۱۰ سال کار نخواهد کرد، حداقل می‌داند با زندگی‌اش چه کند، در این ۱۰ سال من می‌توانستم کلی بنویسم، کلی پژوهش کنم، اصلاً سفر بروم، فیلم ببینم، ولی این‌طوری زندگی آدم تباه می‌شود».(۱۴)

در میانه نمایشنامه «سلطان مار»، وقتی خانم نگار در می‌یابد سلطان مار، جوان نیک‌سیرتی است که در جلد مار فرو رفته، شیفته خصلت‌های حقیقی او، جلدش را می‌سوزاند و او به‌ناگاه اسیر دیوها شده و گم‌اش می‌کند، خانم نگار پس از طی مشقت و خطر، وقتی به آستانه مقر دیوها که سراسر طلسم به اطراف بسته‌اند می‌رسد، در عین شگفتی به‌راحتی از سگ و اسب و دیوار و درخت و ماندآب عبور می‌کند؛ جایی که دیوها هراسان از آن‌ها می‌خواهند دختر را نابود کنند، اما دیوزن از آن‌ها تک‌تک این‌گونه پاسخ می‌شنود: تو مرا قاطر چموش خواندی و او اسب نجیب؛ تو مرا پدر سگ خواندی و او مایه آبادی؛ تو مرا دیوار کج گفتی و او سربلند؛ تو مرا شاخه خشکیده خواندی و او درخت سرسبز؛ تو مرا لجن بدبو خواندی و او آب زلال… و دیوها حیرت‌زده وقتی می‌بینند سلطان مار شیفته رفتن با او شده، با سوء‌ظن تصور می‌کنند همچون روش خودشان طلسمی در کار بوده؛ وقتی دیوها از پول و پله، از وسوسه و کینه‌توزی، از بددلی و حیله‌گری، از دسیسه و بدگمانی، از خدعه و مکر و نیرنگ و از تنها راهشان طلسم‌گذاری می‌پرسند، او از غنی‌ترین قلب برایشان می‌گوید، از چیزی به‌نام «محبت بی‌دریغ»، از «بخشش رقیق» و از «عشق روزافزون»؛(۱۵)

و این‌گونه بیضایی برای لحظاتی، برای آنی، برای دمی و برای لمحه‌ای، با جوششی از اعماق نیکی‌ها و از قعر پاکی‌ها، یکی از غنی‌ترین مایه‌های عرفان و حکمت و فلسفه ایرانی را در داستانی اسطوره‌ای این‌چنین زلال و پاک و شفاف و گوارا به میان می‌آورد.

پانویس:
۱ـ گاتها، سروده چهارم، پاره یازدهم، نشر امیرکبیر

۲ـ مجلس قربانی سنمار، روشنگران و مطالعات زنان، ص ۱۴

۳ـ بهرام بیضایی، جدال با جهل، ثالث، ص ۳۶

۴ـ همان، ص ۷۸

۵ـ همان، ص ۲۵

۶ـ همان، ص ۳۶

۷ـ روز واقعه، ص ۳۶

۸ـ همان، ص ۲۰

۹ـ ن.ک. تجربه شماره ۷، ص ۱۳۷

۱۰ـ جدال با جهل، همان، ص ۳۶

۱۱ـ شب هزارویکم، روشنگران و مطالعات زنان، ص ۱۲

۱۲ـ سهراب‌کشی، همان، ص ۷۳

۱۳ـ تجربه، همان، ص ۱۰۳

۱۴ـ جدال با جهل، همان، ص ۱۱۰

۱۵ـ سلطان مار، روشنگران و مطالعات زنان، ص ۶۳ تا ۷۳

 

لینک کوتاه

مطالب مرتبط

 

آخرین ها