تاریخ انتشار:1404/11/07 - 08:53 تعداد نظرات: ۰ نظر کد خبر : 214870

سینماسینما، ساسان گلفر

وقتی یک روان‌شناس ناآشنا با سیاست و تاریخ از یک قاضی دیوان عالی درباره‌ی سران جنایتکار جنگی حزب نازی آلمان که اکنون شکست‌خوردگان اسیر بعد از جنگ جهانی دوم هستند، می‌پرسد: «چرا تیرباران‌شان نمی‌کنید و قال قضیه را نمی‌کنید؟» این پاسخ را می‌شنود:

«بعد از جنگ جهانی اول ما آلمانی‌ها را به زانو درآوردیم، تحقیرشان کردیم، کاری کردیم که غرامتی را به ما بپردازند که توان پرداخت آن را نداشتند.کاری کردیم به قدری از ما متنفر شوند که در کمتر از دو دهه چیزی نمانده بود از یک ملت از پادر آمده به یک فاتحان تمام دنیا تبدیل شوند. این محاکمه را باید از راه درست انجام بدهیم چون در غیر این‌صورت اگر پانزده سال بعد قوی‌تر از گذشته برگردند فکر نکنم برای بار سوم بتوانیم شکست‌شان بدهیم…

کاری می‌کنم که به جایگاه بروند و به کارهایی که کرده‌اند اعتراف کنند. تا دیگر اتفاق مشابهی نیفتد.» و در ادامه دیدگاه یک قانونگذار را درباره‌ی سرآغاز فاشیسم و جنگ و کشتار را بازگو می‌کند: «قبل از اینکه گلوله‌ای شلیک بشود، قبل از اینکه ده‌ها میلیون آدم بمیرند،  همه‌ی این ماجراها از یک سری قوانین شروع شد.» و بالاخره نتیجه می‌گیرد که «این جنگ در صحن دادگاه به پایان می‌رسد.»

اما به همین سادگی هم نیست که قاضی می‌گوید. وقتی روانشناس در پایان فیلم «نورنبرگ» به نوعی بلوغ سیاسی و اجتماعی می‌رسد، متوجه می‌شود که  این‌همه اقدامات هراندازه هم درست و موجه باشند، باز هم کافی نیستند.

فیلم «نورنبرگ» (Nuremberg) به کارگردانی جیمز واندربیلت محصول ۲۰۲۵ ایالات متحده آمریکا و مجارستان داستانی را می‌گوید که پیش از این در فیلم‌های مستند و داستانی دیگری مانند «محاکمه در نورنبرگ» (استنلی کریمر، ۱۹۶۱) یا مستند «خاطرات عدالت» (مارسل افولس، ۱۹۷۶) از زوایای دیگری به آن پرداخته شده و احتمالاً تماشاگر فیلم «نورنبرگ» یا خواننده‌ی این یادداشت تعدادی از آن‌ها را دیده باشد. این بار داستان از زاویه‌ی دید یک روانشناس افسر ارتش آمریکا به نام داگلاس کلی روایت می‌شود و فیلمنامه در میان سران بازداشت شده‌ی حزب نازی به‌طور خاص بر هرمان گورینگ، قائم مقام آدولف هیتلر و دومین فرد قدرتمند آلمان نازی تمرکز دارد و پویایی ارتباط این دو نفر –روانشناس و هرمان گورینگ- است که به درام «نورنبرگ» سر و شکل مناسبی می‌دهد.

بزرگترین نقطه‌ی قوت این فیلم حضور سنگین –از هر لحاظ که در نظر بگیریم- راسل کرو در نقش هرمان گورینگ است که به معنای واقعی به فیلم وزن می‌دهد. او نه تنها پرسونای نچسب رامی ملک در نقش داگلاس کلی روانپزشک پروتاگونیست فیلم را جبران می‌کند بلکه با قرار گرفتن بازیگران برجسته‌ای مانند مایکل شانن در نقش قاضی رابرت جکسن و ریچارد ای. گرانت در نقش سر دیوید مکسول فایف که در کفه‌ی دیگر ترازو حضور دلچسبی دارند، توازن دراماتیک را به خوبی حفظ می‌کند. اما گذشته از این ایجاد توازن، گرما و جذابیت بازی راسل کرو باعث می‌شود که از نگاه معمول هیولاگونه‌ی معمول در فیلم‌ها نسبت به چنین شخصیت‌هایی فاصله بگیریم و به مفاهیم عمیق‌تری بیندیشیم. راسل کرو ما را به اندیشیدن در مفاهیمی مانند «ابتذال شر» در حوزه‌ی روانشناسی فردی وامی‌دارد و مهم‌تر از آن، در حوزه‌ی روانشناسی اجتماعی،‌ به آنچه  لئو وودال در نقش گروهبان هووی تریست می‌گوید: «می‌دونی چرا اینجا این اتفاق افتاد؟ چون مردم اجازه دادند این اتفاق بیفته.»

هرمان گورینگ این فیلم به روان‌شناس که می‌پرسد: «کنجکاوم که بدانم هیتلر چه جذابیتی داشت؟ یک نقاش شکست‌خورده که سرباز  خوبی هم نبود. با این حال این‌قدر او را می‌پرستیدید و به او احترام می‌گذاشتید.» چنین پاسخ می‌دهد: «باعث شد دوباره احساس کنیم آلمانی هستیم… اول از همه، من دیده بودم که چطور آلمان در هم شکست. بعد دیدم سر و کله‌ی یک نفر پیدا شد که می‌گفت «می‌توانیم شکوه و عزت گذشته‌مان را بازیبابیم.» تو بودی دنبال چنین آدمی نمی‌افتادی؟»

جیمز واندربیلت که بیشتر با نوشتن فیلمنامه و تهیه‌کنندگی آثاری مانند «زودیاک» (دیوید فینچر-۲۰۰۷) و «سقوط کاخ سفید» (رونالد امریش) شهرت دارد، در مقام کارگردان «نورنبرگ» که دومین تجربه کارگردانی او پس از «حقیقت» (محصول ۲۰۱۵) است، چندان نتوانسته است از فرمول‌های متداول کارگردانی استاندارد در هالیوود فراتر برود اما کار او در مقام فیلمنامه‌نویس شانزدهمین فیلمنامه‌ای که از او جلوی دوربین رفته، واقعاً درخشان است و حاصل آن اثری دیدنی و  تأمل‌برانگیز است که می‌توان تماشای آن را به دیگران هم توصیه کرد و مخصوصاً در شرایط خاص این روزهای ما جا دارد که به آن توجه شود.

قاضی جکسن در میانه‌ی فیلم می‌گوید: «فقط وقتی می‌توانیم از استبداد و ستم خلاص شویم که همه را در برابر قانون پاسخگو کنیم. به این ترتیب هرگز دوباره این اتفاق نمی‌افتد.» زمانی طولانی می‌گذرد و بعد، بر زمینه‌ی تصویری از سران مرده‌ی حکومت نازی گفت‌وگویی را می‌شنویم که ظاهراً بین پروتاگونیست داستان و افرادی دیگر در جریان است:

  • «شما که با نازی‌ها سر و کار داشته‌اید، باید اذعان کنید که آدم‌های خاص و عجیبی هستند.»
  • «نه، آن‌ها فرق چندانی با بقیه آدم‌ها ندارند. امروز در همه‌ی کشورهای جهان امثال نازی‌ها فراوان هستند.»
  • «البته در آمریکا که منظورتان نیست.»

متوجه می‌شویم که این گفت‌وگو در پخش زنده‌ی رادیو در جریان است. (البته در واقعیت دکتر کلی با سرنوشت تراژیکی که داشت هرگز نتوانست این جمله‌‌ها را در رادیو بگوید و این جمله‌ها نتیجه‌گیری تخیلی واندربیلت فیلمنامه‌نویس است.) دکتر کلی به الگوی شخصیتی سران نازی که «صرفا دنبال قدرت هستند» اشاره می‌کند و هشدار می‌دهد: «با اینکه می‌گویید در آمریکا چنین کسانی وجود ندارند، کاملا مطمئننم در آمریکا هم آدم‌هایی هستند که اگر بدانند با کشتن نیمی از مردم می‌توانند بر نیمی دیگر حکومت کنند با کمال میل همین کار را می‌کنند.

این‌ها افرادی هستند که به نفرت دامن می‌زنند. هیتلر و گورینگ هم دقیقا همین کار را کردند. و این روش کار همه‌ی آن‌هاست.

و اگر خیال می‌کنید دفعه بعد که اتفاق می‌افتد از همان ابتدا یونیفرم‌های ترسناک را بر تن آن‌ها می‌بینیم و متوجه می‌شویم… باید بگویم واقعاً نادان هستید.»

آنچه می‌گوید مختص آلمان و آمریکا نیست. همه‌جا ممکن است چنین اتفاقی بیفتد.

لینک کوتاه

مطالب مرتبط

 

آخرین ها