تاریخ انتشار:1405/03/01 - 14:18 تعداد نظرات: ۰ نظر کد خبر : 215627

فرزانه متین-«خرمشهر یه زن داغ قشنگیه که چشم همه مردا پی شه!… اَ او انگلیس و ر‌وس و عثمانی بگیر تا صدام!… ایی یکی که یابو ورش داشته بود، گفته بود خرمشهر رو یه روزه می‌گیرم!… اما ایی مردا غیرتِتِه داشتن!»

نمایشنامه‌ی «آمده بودیم اینجا بمیریم» به نویسندگی و کارگردانی مریم منصوری که خرداد ماه ۱۴۰۰ در تماشاخانه سرو به روی صحنه رفت، روایتی است از روزگار تلخ جنگ هشت‌ساله و تبعاتِ جانکاه آن برای یک خانواده‌ی شش‌نفره‌ی خرمشهری. اندیشیدن به آن مقطع هنوز هم دردناک است؛ دوران ملتهبی از غصبِ بخشی از خاک وطن که هرچند در سینما و تلویزیون به آن پرداخته شده، اما سهم تئاتر در بازنمایی این رنج، به‌طرز ناباورانه‌ای ناچیز بوده است. تئاتر ایران، بیش از آنکه به قصه‌های بومی سرزمین خود روی خوش نشان دهد، در سیطره‌ی بی‌پایان ترجمه‌ی آثار غربی است؛ در حالی که ضرورت دارد کارگردانان برای هویت‌بخشی به درام ایرانی، آستین‌ها را بالا بزنند. امروز که نمایش «ذرات آشوب» به کارگردانی ابراهیم پشت‌کوهی با نگاهی به اشغال ۱۱۷ ساله‌ی تنگه هرمز در دوران صفویه در حال اجراست، این پرسش اساسی مطرح می‌شود که چرا نمایشنامه‌هایی با چنین اصالت و دغدغه‌ی بومی، کمتر سهمی از صحنه‌های ما دارند؟
جنگ هشت‌ساله، زخمی عمیق بر پیکره‌ی ایران نشاند، اما جنوبی‌ها بیشترین سهم را از این رنج بردند؛ خانواده‌هایی که آواره شدند، کودکانی که چهره‌ی والدین‌شان در غبار گم شد و زنانی که به هولناک‌ترین شکل ممکن به هلاکت رسیدند. «آمده بودیم اینجا بمیریم» داستان خانواده‌ای است که پس از آغاز جنگ به قرچکِ تهران کوچ کرده‌اند و حالا پس از پایان جنگ، به ویرانه‌های خانه‌شان در خرمشهر بازگشته‌اند؛ خانه‌ای که روزگاری پناهگاهِ قلچماقان صدام شده بود.

در این ویرانه، شخصیت‌ها هر کدام نمادی از یک فقدان بزرگ‌اند: «عزیزه» (مادر) که زیر بار از دست دادن دو فرزند، چشم‌های خیس‌اش را از دیگران می‌دزدد؛ پدری هفتادساله که به پیله‌ی سکوت و نگاهی خیره پناه برده است؛ «سِلما» که نامزدش در تلاطم‌های سیاسی دانشگاه بازداشت و از انفرادی‌های اوین به خاک سرد قبرستانی بی‌نشان سپرده شد؛ «رسول» که شهیدِ بی‌جنازه است؛ «محمدصادقِ» ۱۳ ساله که گوش به دهانِ شایعات مردم شهر دارد و سرانجام «آفاق»، دختر بزرگ خانواده که در پی همسرش، از کوچ به تهران جا ماند.

مرز میان واقعیت و تخیل در این نمایش ستودنی است. ورود آفاق به رویای سِلما، اوجِ دراماتیک اثر را رقم می‌زند. او از ناگفتنی‌هایی می‌گوید که پاسخی کوبنده به داستان‌سرایی‌های عامیانه و خیالبافی‌های هولناک مردم شهر درباره‌ی سرنوشتِ زنانِ جا مانده در جنگ است. آفاق در خیال سِلما، از رازِ هولناکش پرده برمی‌دارد:

«زمانی که مو منتظر بهروز بودُم…ما می‌خواستیم جمع کنیم دنبال شما بیاییم. بهروز گفت؛ یکی دو روز بمونیم تا کاراشو بکنه…فکرشم نمی‌کرد که جنگ این قد سریع پیش ِ ببره… مواَ خونه تا شط دوییدُم…صدای پاشون رو می‌شنیدُم که پشت سرم می‌اومدن و پوتیناشون گرومپ گرومپ می‌خورد رو زمین و داد می زدن!.. تا برسُم به شط، قلبم تو سَرُم می‌زد…هیچ کی لب شط نبود…یه نفس عمیق کشیدُم و پریدُم… وقتی چشمام رو بستُم و بین زمین و آسمون معلق بودُم.»

این دیالوگ‌های بغض‌آلود، عصاره‌ی رنجِ خانواده‌های خرمشهری است؛ کابوسی که گویی پایانی ندارد و مردم شهر هر صبح با تکرار آن از خواب بیدار می‌شوند. خرمشهری که به قول حاج‌ندیم، «جونش رو کشیدن» و دیگر هرگز آن شهرِ گرم و پر تپشِ پیش از سال ۵۹ نشد که نشد.

لینک کوتاه

 

آخرین ها