تاریخ انتشار:1405/04/26 - 13:25 تعداد نظرات: ۰ نظر کد خبر : 216387

سینماسینما، عدنان شاه طلایی

در سینما و ژانر وحشت، همیشه هیولاها از اعماق جنگل‌ها و دهلیزهای تاریک ومرطوب برنمی‌خیزند. درپشت درهای خانه‌های متروک نیز پنهان نمی‌شوند. بعضی وقت‌ها اتفاق‌های بدخیم وهراس‌آور از یک خواسته کوچک سر برمی‌آورد و شاید از یک آرزو که در نگاه نخست بی‌آزار به نظر می‌رسد.

فیلم «وسواس» به کارگردانی کری پارکر از همین نقطه آغاز می‌شود، از تمنای جوانی که تنها می‌خواهد دوست داشته شود و به کسی که سال‌ها در ذهنش زندگی کرده، نزدیک شود. اما فیلم خیلی زود نشان می‌دهد که میان دوست داشتن و تصاحب کردن فاصله‌ای باریک وجود دارد. فاصله‌ای که اگر از آن عبور کنیم، عشق به شکلی دیگر  خود را نشان می‌دهد.

داستان فیلم درباره بِیر با بازی مایکل جانستون است. جوانی منزوی که پیوند عاطفی‌اش با نیکی با بازی ایندی وارته سال‌هاست در ذهن او منجمد شده و به خاطره‌ای دست نخورده، بدل شده است.

برای بیِر، نیکی یک انسان واقعی نیست، تصویری است که او بارها در ذهن خود ساخته، رنگ زده و به آن جان بخشیده است. همین نکته، هسته اصلی فیلم را شکل می‌دهد. او عاشق یک انسان نیست، عاشق تصویری است که خودش از آن انسان ساخته است.

فیلم از همان آغاز مخاطبش را به سَمت پرسشی می‌برد که آیا هر دلبستگی شدیدی را می‌توان عشق نامید؟ شاید بسیاری از رنج‌ها از جایی آغاز می‌شوند که ما به جای پذیرفتن دیگری، او را مطابق میل خود بازآفرینی می‌کنیم. «وسواس» روی همین زخم کهُنه دست می‌گذارد، زخمی که در زندگی روزمره نیز کم و بیش با آن‌ روبه رو می‌شویم.

فیلمساز برای بیان این مضمون به سراغ نمایش‌های پرزرق و برق نمی‌رود. او از ترس‌های آرام و خزنده استفاده می‌کند. فیلم به‌تدریج فضای خود را تیره‌تر می‌کند؛ گویی دستی نامرئی آهسته هوا را از تاق بیرون می‌کشد. این روش سبب می‌شود ترس فیلم بیشتر در ذهن مخاطب خانه کند تا در چشم او.

یکی از امتیازهای فیلم بازی مایکل جانستون است. او شخصیت بِیر را به یک هیولای آشکار تبدیل نمی‌کند. بِیر در بسیاری لحظه‌ها حتی تَرحم برانگیز است. تماشاگر گاهی با او همدلی می‌کند و درست در لحظه‌ای که باید از او بترسد، نگاه‌های مردد، و درماندگی پنهان در رفتار بِیر باعث می‌شود تا تماشاگر گاهی با او همدلی کند و درست در همان لحظه، از او بترسد. این دو احساس متضاد، نیروی فیلم را می‌سازد.

ایندی وارته نیز در نقش نیکی، از دام شخصیت‌های تک بُعدی‌ می‌گریزد. او صرفاً زنی نیست که قرار است موضوع دلبستگی مردی آشفته باشد. فیلم به خوبی نشان می‌دهد که نیکی انسانی مستقل با ترس‌ها، تردیدها و خواسته‌های خودش است. همین استقلال است که وسواس بِیر را هر لحظه دردناک‌تر می‌کند، زیرا آدم وسواسی نمی‌تواند بپذیرد که دیگری زندگی و اراده‌ای جدا از او دارد.

از نظر بصری نیز‌ فیلم هوشمندانه عمل می‌کند، قاب‌ها به دنبال زیبایی نیستند، بلکه در پی ایجاد حس ناامنی‌اند. بسیاری از صحنه‌ها چنان طراحی شده‌اند که گویی چیزی در تصویر سر جای خودش نیست. این ناهماهنگی پنهان، بی‌قراری عجیبی به فیلم می‌دهد و تماشاگر را مدام در انتظار حادثه‌ای ناگوار نگه می‌دارد.

پایان فیلم نیز از آن‌ دست پایان‌بندی‌هایی است که بیش از آن‌که پاسخ بدهد؛ پرسش‌هایی برجای می‌گذارد. پس از خاموش شدن تصاویر، ذهن تماشاگر هم‌چنان درگیر می‌ماند؛ درگیر این اندیشه که مرز میان عشق و وسواس دقیقآ کجاست و چه زمانی اشتیاق به حضور یک شخص، به میل خطرناک برای مالکیت او تبدیل می‌شود.

لینک کوتاه

 

آخرین ها