تاریخ انتشار:1404/12/08 - 08:40 تعداد نظرات: ۰ نظر کد خبر : 215150

سینماسینما، ایلیا محمدی‌نیا

روزگاری سخت و نفس‌گیر فرا رسیده است؛ روزگاری که در آن فرهنگِ تمدنی و هنرِ ایران، با شتابی هولناک، واپسین داشته‌ها و باقی‌مانده‌ی اعتبار تاریخی خویش را از کف می‌دهد. گویی ستون‌هایی که قرن‌ها بار هویت این سرزمین را بر دوش کشیده بودند، یکی‌یکی فرومی‌ریزند و ما در میانه‌ی این فروریختن، تنها نظاره‌گریم.

در این روزهای تلخ، سوگ بر سوگ می‌نشیند و اندوه، فرصت تسکین نمی‌یابد.

پس از فقدانِ استاد بهرام بیضایی، هنوز جانِ زخمیِ این سرزمین از سنگینی آن اندوه رها نشده بود که خبر دیگری رسید؛ خبری که تلخی را ژرف‌تر و خلأ  فرهنگی ما را عمیق‌تر کرد. آن هم در روزگاری که سهمِ ایرانِ رنج‌دیده از جهان، بیش از هر چیز، تلخی و فقدان است، یگانه‌ای دیگر، فخری از مفاخر تاریخ تمدنی ما، به ابدیت پیوست و پرواز کرد.

پروفسور عبدالمجید ارفعی.

عبدالمجید ارفعی تنها یک نام در فهرست دانشوران نبود؛ تنها استاد دانشگاهی یا پژوهشگری در حوزه‌ای تخصصی به شمار نمی‌رفت. او پلی  بود میان روزگار ما و تاریخ هزاران سال پیش ایران بزرگ.

در وجود او، زبان‌های خاموشِ سنگ‌نوشته‌ها جان می‌گرفتند و الواح گِلی، او میراث‌دار زبان و فرهنگ نیاکان ما بود که از دل سنگ نوشته‌ها و الواح گلی به زبان رمز با ما سخن گفته بودند؛ پاسدار حافظه‌ی مکتوب تمدنی که اگرچه بارها زخم خورده، اما هرگز از یاد نرفته است.

فقدان او، صرفاً خاموشی یک چهره‌ی علمی نیست؛ کم‌رنگ شدن چراغی است که گوشه‌ای از تاریکی تاریخ را روشن می‌کرد. در زمانه‌ای که نیاز ما به بازشناسی ریشه‌ها و بازیابی شأن فرهنگی خویش بیش از هر زمان دیگر احساس می‌شود، رفتن چنین استوانه‌ای، معنایی فراتر از یک مرگ طبیعی دارد،نشانه‌ای است از خلأیی که پر کردنش آسان نخواهد بود.

ایران، این سرزمینِ کهن، قرن‌ها با نام مردان و زنانی پایدار مانده است که بی‌هیاهو، اما استوار، از فرهنگ و دانش پاسداری کرده‌اند. امروز یکی دیگر از آن پاسداران از میان ما رفته است؛ اما آنچه از او باقی می‌ماند، نه تنها آثار و پژوهش‌ها، که شأن و وقاری است که به دانش ایرانی بخشید. این میراث، اگر قدر دانسته شود، می‌تواند همچنان چراغ راه بماند؛ و اگر نه، سوگ‌های ما ادامه خواهد داشت.

پروفسور عبدالمجید ارفعی تکه‌ای از فرهنگِ غنیِ ایرانِ بزرگ بود؛ از همان انسان‌های کمیاب و نادر که حضورشان نه صرفاً یک موقعیت علمی، که نعمتی تاریخی است. از آن دست مردانی که بی‌ادعا می‌آیند، بی‌هیاهو می‌کوشند و بی‌جایگزین می‌روند. او همچون ستونی استوار، پلی شد میان گذشته‌های دور و اکنونِ ما؛ پلی که اگر نبود، بسیاری از آنچه امروز «هویت» می‌نامیم، در فضای فراموشی گم می‌شد.

در روزگاری که پیوند با ریشه‌ها سست شده و تاریخ، گاه به روایت‌های سطحی و مصرفی فروکاسته می‌شود، حضور او یادآور این حقیقت بود که ما بی‌پشتوانه و بی‌تبار نیستیم. او با خواندن زبان‌های کهن، با جان‌بخشیدن به الواح خاموش، به ما یادآوری می‌کرد که این سرزمین تنها جغرافیا نیست؛ حافظه است، تداوم است، رنج و شکوه درهم‌تنیده‌ی قرن‌هاست.

و چه خوب که این معنا را می‌توان در کلام مهدی اخوان ثالث بازشنید؛ آنجا که می‌گوید:

ما فاتحان قلعه‌های فخر تاریخیم،

شاهدان شهرهای شوکت هر قرن.

ما

یادگار عصمت غمگین اعصاریم.

ما

راویان قصه‌های شاد و شیرینیم؛

قصه‌های آسمان پاک،

سرد، تاری، خاک.

قصه‌های خوش‌ترین پیغام

از زلال جویبار روشن ایام.

فقدان او، کم شدن یک نام از فهرست بزرگان نیست؛ خلأیی است در زنجیره‌ی اتصال ما با اعصار. اگر آن پل‌ها فروبریزند، ما می‌مانیم و اکنونی بی‌پشتوانه. و این، خطری است که از هر سوگی سهمناک‌تر است.

در سوگ راوی منشور کوروش بزرگ

عبدالمجید ارفعی

او که نخستین ایرانی مترجم منشور کوروش از زبان بابلی به پارسی بود و این برای من که سال‌ها داعیه فعالیت رسانه‌ای در حوزه فرهنگ و هنر داشتم یک فاجعه بزرگ بود.

مگر چند نفر چون او در این سامان بودند که در هیاهوی سلبریتی‌ها و نام‌هایی  بزرگ و گاه کم دانش بی‌هیچ ادعا و هیاهوی شده بود ستون فرهنگی و پل بزرگ ارتباطی فرهنگ این روزهای ما با گذشته فرهنگ تمدنی ما که بدانیم که آبشخور فرهنگی ما ریشه در گذشته‌های دوری دارد که ما روزی روزگاری «فاتحان قلعهٔ‌های فخر تاریخ بودیم» و حال در تنگناها و تلخی‌های روزگار، تنها «راویان قصه‌های خوب و شیرین» از گذشته شدیم.

بعد سال‌ها تلاش در حوزه فرهنگ تمدنی ایران و ترجمه ارزشمند منشور کورش از خط بابلی به فارسی تا ترجمه بخشی ارزشمند از گل نبشته‌های کشف شده در تخت جمشید ، پیرمرد استوار و بی‌هیچ ادعایی در اطاقی در طبقه چهارم فرهنگستان هنر آرام گرفته بود تا به امر پژوهش خود امتداد دهد.

هر روز مسیر خیابان ویلا به تقاطع ولیعصر طالقانی را با اتوبوس طی می‌کرد و از آغازین ساعت کاری سر در نوشته‌های کهن می‌برد و هر از چندگاهی قهوه‌ای می نوشد و باز پژوهش و پژوهش.

خستگی ناپذیر بود و سرسخت. عصرها هم سوار بر اتوبوس به خانه می رفت خیابان ویلا کوچه خسرو در طبقه سوم آپارتمانی که آسانسور نداشت و او مجبور بود ۵۴ پله را بالا برود تا در خانه خود آرام بگیرد.

و باز روزی دیگر ۵۴ پله ساختمان بی‌آسانسور را پایین می‌آمد. اتوبوسی سوار می‌شد تا به فرهنگستان برسد و در طبقه چهارم باز پژوهش بود و پژوهش و کمی هم قهوه.

ومن چند سالی بخت یارم شد که در همان اتاق هر روز چشم اندازی باشکوه از تکه‌ای ارزشمند از فرهنگ و تمدن کهن ایران را ببینم و بشنوم.

عبدالمجید ارفعی

هنوز چند سالی از حضورش در طبقه چهارم فرهنگستان هنر نگذشته بود که شد اعتبار بلافصل فرهنگستان هنر.

چه سود اما دریغ و درد که با آمدن مدیری مدعی  فرهنگ و هنر در راس فرهنگستان هنر عذرش را خواستند تا گوشه نشین شود و او خانه نشین شد.

دغدغه بسیار گل نبشته‌هایی را داشت که هنوز از دانشگاه شیکاگو به سرزمین مادری نیامدند و حسرت بر دلش گذاشتند تا بخشی دیگر از گل نبشته‌های هخامنشی را به زبان امروز بنویسد.

همیشه فروتنانه می گفت:

«من گره‌ای کوچک از نقش قالی فرهنگ ایران‌زمین هستم»

ارفعی با آن همه دانش، با آن جایگاه کم‌بدیل در خوانش و تفسیر متون بابلی و هخامنشی، خود را «گره‌ای کوچک» می‌نامد. این کوچک‌خواندن، تعارف نیست؛ نشانِ فهمِ عظمت قالی است. کسی که اندازه‌ی واقعی نقش ایران را می‌داند، خود را بزرگ نمی‌بیند. او می‌دانست فرهنگ ایران‌زمین با یک نفر آغاز نشده و با یک نفر پایان نمی‌گیرد. هزاران سال بافته شده است؛ با رنج، با شکست، با شکوه.

به قول سهراب سپهری

ولی نشد

که روبروی وضوح کبوتران بنشیند

و رفت تا لب هیچ

و پشت حوصله نورها دراز کشید

و هیچ فکر نکرد

که ما میان پریشانی تلفظ درها

برای خوردن یک سیب

چقدر تنها ماندیم.

لینک کوتاه

مطالب مرتبط

 

آخرین ها