تاریخ انتشار:۱۳۹۹/۰۹/۲۶ - ۲۰:۲۰ تعداد نظرات: ۰ نظر کد خبر : 146878

سینماسینما، یزدان سلحشور

«مرد سوم»(کارول رید-۱۹۴۹) از هر منظری فیلمی متفاوت ا‌ست، حتی اگر این منظر، منظر خسرو سینایی باشد که در اولین نمایش این فیلم از تلویزیون ایرانِ پس از انقلاب ۵۷، فیلمنامه و شیوه‌ روایت آن را مورد انتقاد مستقیم قرار داد و آن را «باورناپذیر» خواند. اما حتی او هم به این شک، بیشتر دامن زد که فیلم حاصل تلاش کارول رید است یا اورسن ولز: «از ولز در تاریخ سینما بت ساخته‌اند و آن را می‌پرستند. چرا ولز در هیچ صحنه‌ای از فیلم به غیر از صحنه چرخ و فلک با بازیگر مقابلش، جوزف کاتن، بازی ندارد و این از سر غرور ولز است که به کارول رید تحمیل کرده است سر صحنه فیلم نباشد و صحنه‌هایش به‌تنهایی فیلم‌برداری شود.»

این فیلم، با وجود این‌که بارها و بارها، برای سینمای بدنه‌ جهان[حتی سینمای بالیوود، مصر، هنگ‌کنگ پیش از پیوستن به چین و کره جنوبیِ پیش از ظهورِ سینمای موج نوی شگفت‌انگیزش] سرمشق و مورد تقلید قرار گرفت، با این همه یک اثر تجربی تمام‌عیار بوده و هست؛ اثری که توانست نخل طلای کن ۱۹۴۹ را از آن خود کند و در ۱۹۹۹ از سوی انستیتوی فیلم انگلستان به‌عنوان بهترین فیلم قرن بیستم انگلستان انتخاب شود؛ فیلمی که نه شباهت چندانی به دیگر آثار کارول رید دارد و نه «توازن روایت» و «شیوه شخصیت‌پردازی»اش با «دنیای گراهام گرین» انطباق تام و تمام. از سویی دیگر، به‌رغم سنگینی حضور سینمای اورسن ولز در این فیلم، نمی‌توان آن را بخشی از «جهان ولز» فرض کرد، چراکه با تمام آثار ولز- حتی آثار «نوآر»ش- چه در نوع نگرش به هستی و چه شیوه روایت و چه شخصیت‌پردازی و حتی شیوه بازیگری و چیدمان صحنه متفاوت است.

«دنیای گراهام گرین» با محوریت «گناه» شکل می‌گیرد. نوعی نگرش کاتولیکی غلیظ قرن بیستمی که پیش از آن‌که به جدال باستانی شیطان با فرامین الهی بپردازد، به جدال انسان با وضعیت غرق در آتش خود می‌پردازد؛ امری که در شخصیت‌پردازی هری لایم با بازی شگفت‌انگیز اورسن ولز، کمتر اثری از آن هست. گرچه شخصیت هالی مارتینز با بازی جوزف کاتن، به برخی شخصیت‌های اخلاقی اما «خیانت‌کننده» گرین شبیه است، شخصیتی که در «آمریکایی آرام» به برجسته‌ترین شمایل روایی خود در جهان داستانی گرین دست می‌یابد.[به یاد داشته باشیم که گرین هنگام نوشتن فیلمنامه‌ «مرد سوم» -که بعدها با تفاوت‌هایی به «جهان داستانی» او پیوست- در ابتدای دوره‌ دوم نویسندگی خود بود و حتی در «قدرت و جلال» و «جان کلام»  هم، هنوز به بالندگی کامل ادبی خود دست نیافته بود. با این همه بیشترین تلاش را به کار بست تا با سفر به وین، در ملاقات با الیزابت مونتاگو، از فاضلاب زیرزمینی این شهر دیدن کند؛ مکانی که بدون آن، خلق شخصیت و سرانجام هری لایم و فضای بصری غیرقابل تکرار فیلم، غیرممکن به نظر می‌رسد. هم‌چنین او برای خلق روایت گروه‌های تبه‌کاری وینِ پس از جنگ با پیتر اسمولکا، خبرنگار شرق اروپا در The Times توسط مونتاگو آشنا شد که داستان‌های دست اولی از بازار سیاه این شهر در اختیار گرین گذاشت که بدون این داستان‌ها، نه «انگیزه» و نه «بهانه»‌ روایت، در فیلمنامه شکل نمی‌گرفت.]

البته غیر از این سه نفر، نقش دو نفرِ دیگر در جایگاه تهیه‌کننده، کم‌وبیش نادیده گرفته شده است: الکساندر کوردا و دیوید اُ.سلزنیک که در کنار کارول رید، از تهیه‌کنندگان فیلم بودند و حتی سلزنیک سعی کرد پایان فیلم را عوض کند که رید زیر بار نرفت و از بدل شدن اثری با نگاهی تلخ و پساجنگ، به اثری گیشه‌پسند و با پایان خوش پیش‌گیری کرد. روایت گرین از این رویارویی، یک دعوای تمام‌عیار است که در آن از حضور ولز خبری نبوده! [ولز، اغلب توسط دیگران، اراده‌اش را به تهیه‌کنندگان تحمیل می‌کرد!]

بگذارید با خودمان روراست باشیم؛ ایده‌ اولیه‌ این فیلم [که یک نویسنده‌ آثار عامه‌پسند وسترن به وین پس از جنگ می‌رود تا از دوست زمان کودکی‌اش، کمک مالی و کاری بگیرد و بعدش درگیر یک ماجرای قتل ساختگی و قاچاق پنی‌سیلین رقیق‌شده می‌شود و درنهایت هم به رفیقش خیانت می‌کند تا دختری را که دارای گذرنامه‌ جعلی ا‌ست، از پرتاب شدن به دنیای تاریک پرده‌ آهنین نجات دهد] حتی فاجعه‌بارتر و باورناپذیرتر از آن چیزی ا‌ست که خسرو سینایی در آن برنامه‌ تلویزیونی و مقابل اکبر عالمی درباره‌اش سخن گفته. اما همین ایده‌ پر از تضاد، به مدد نوع روایت گرین، چیدمان صحنه‌ رید، فیلم‌برداری سیاه و سفید رابرت کراسکر[که به‌خاطرش اسکار بهترین فیلم‌برداری ۱۹۵۰ را از آن خود کرد] [و بازی ولز و در عین حال تحمیل خود به کل فیلم که هری لایم را به مهم‌ترین شخصیت فیلم بدل کرده] هم‌چنین بدل شدن «مکان» به مهم‌ترین عنصر بصری و روایی فیلم، به اثری بدل شده که نه حفره‌های روایی آن از ارزش زیباشناسانه‌ آن می‌کاهد و نه در تماشای مکررش توسط مخاطب نخبه- همچون آثار معاصر خود- گرد کهنگی بر آن می‌نشیند.

شاید مهم‌ترین تاثیری که ولز بر فیلم گذاشته-جدا از دنیای سایه‌های شبانه و کادرهای کج- بدل کردن محوریت فیلم از «گناه» به «قدرت» است که در وجود خود او به بار می‌نشیند با آن سکانس تماشایی در چرخ و فلک، که وقتی از چرخ و فلک خارج می‌شوند، لایم به مارتینز می‌گوید: «می‌دونی که اون رفیقمون چی می‌گه؛ تو ایتالیا، ۳۰ سالی که تحت انقیاد خاندان بورژیا بودن، جنگ، وحشت، قتل و خون‌ریزی داشتن، اما مایکل آنجلو، لئوناردو داوینچی و رنسانس رو به وجود آوردن. در عوض تو سوییس، عشق برادرانه دارن، ۵۰۰ سال دموکراسی و صلح دارن، و چی تحویل دادن؟ ساعتی که کوکو می‌کنه!» گرچه بعدها بعضی از سوییسی‌ها به ولز یادآوری کردند که آن ساعت ساخته‌ آلمانی‌ها بوده نه سوییسی‌ها!

منبع: ماهنامه هنروتجربه

لینک کوتاه

نظر شما


آخرین ها